free speed
lyric & love history
for you and your ferinds
we can
|
free speed lyric & love history for you and your ferinds we can + نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 1388/05/26 و ساعت
17:19 |
تو که می دانی دلم پر تب و تاب است ، بیا تشنه دیدار آن خورشید ناب است ، بیا گرچه تاریکم ولی محتاج نورت گشته ام در هوای بوسه بر جای عبورت گشته ام بی پرو بالم بیا ، منجی بیا بالم بده یا جوابی تو نه بر من ، بلکه بر حالم بده نیک میدانی که در ظلمتکده گم گشته ام در هوای نفس خود من کور و پر رو گشته ام نوش دارو را بده ، من را رها کن از هوس دست جانم را بگیر ، آنرا جدا کن از قفس
+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1388/05/25 و ساعت
21:17 |
ایران فاتح رقابتهای جام ملتهای آسیا شد .
عصر امروز آسمانخراشهای بسکت بال ایران توانستند پوزه ببخشید منظورم دهان بود . دهان دراز قامتان بسکت بیل چین را آسفالت نمایند . این پیروزی نمایانگر پیروزی های دیگر خواهد بود . امیدوارم روزی صنعت و اقتصاد ایران نیز بر اقتصاد کشور دوست و برادر و خواهر و .... هان (چین) فائق بیاید اگر نتوانست بیاید نامه بفرستد ، اگر نتوانست ایمیل و تلفن نیز هست . اگر باز هم نتوانست بیاید با اتحاد با کشورهای دوست و برادر و همسایه تیمور غربی ، گینه شرقی ،اوخچه شمالی، بویو و گوگوریو انشاء ا... بتوانیم بر امپراطوری هان ( چین ) فائق بیاییم و نگذاریم این همه کالای بونجول چینی ( البته اگر نارحت می شید بگم درجه دوم چینی ) وارد خاک سرزمینی ما شود . در این راه می توانیم از شاهزاده تسو هم استفاده کنیم هرچه باشد او تاجر بزرگ دربار چین هست . جومونگ هم نتونست از پس چین بربیاد شاید با اتحاد بتونیم . + نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 1388/05/25 و ساعت
21:6 |
دست محبت نده با هر کسی عطر گل یاس ندارد کسی هدیه مکن عشق به هر ناکسی اشک مریزان به پای کسی جز به خودت تکیه نزن بر کسی باده مخور در حرم هر کسی ناله نکن تو ز غم بی کسی دل نسپار در گرو هر کسی غصه نخور غصه هر ناکسی دل تو مسوزان برای کسی مهر گدایی نکنی از کسی راز دلت فاش نگو با کسی داغ نذاری به دل هر کسی رنج فراوان ندهی بر کسی ساحره افسون نکنی هر کسی عاشق و مجنون نکنی هر کسی باز نکن ناز برای کسی دست نیانداز به موی کسی هر چه تو خواهی با دل من بکن هیچ مکن ، هیچ مکن باکسی
+ نوشته شده توسط محمد در جمعه 1388/05/23 و ساعت
0:57 |
اوخر زمستان 491 قبل از ميلاد مسيح هوا هنوز هم سرد بود حتي در پارسه (تخت جمشید ) گرمترين زمين پادشاه هخامنش داريوش کبير . سکوتي مرگبار بر ديواره هاي تخت جمشيد موج مي زد . گويي که حادثه اي شوم در راه است . اشکنيا شاهزاده پارسي به تنهايي در کنج خلوتترين نقطه قصر آپادانا به يکي از ستون هاي مرتفع تکيه داده و سعي مي کرد تا تصويري از يونانيان را که فقط در داستانهای برادرانش و فرماندهان داریوش شنیده بود در ذهنش ایجاد کند . از شاهزادگان تنها اشکنیای جوان بود که جنگ را ندیده بود زیرا داریوش او را هنوز نوجوانی می پنداشت که در سن و سال بازی کردن و تفریح با فرزندان بزرگان هخامنشی است حال آنکه اشکنیا خود را چند سالی بود که از جرگه نازک نارنجی های درباری خارج کرده بود و اوقات فراغت خود را به آشنایی با فنون جنگی با فرماندهان داریوش می گذراند . چشمهایی به رنگ آبی دریا داشت با قامتی بلند و دستانی ستبر موهایش به نرمی نسیم صبحگاهی بود و پوستی گندمگونه که به او چهره ای پارسی می داد . در دل درباریان او عزیز دردانه بود و مانند مرواریدی در دل صدفی به نام دربار زندگی می کرد .مادرش همیشه نگران او بود زیرا می ترسید به کوچکترین اشاره زیبارویان پارسی از خود بی خود شود و به یکی از آنها پیشنهاد ازدواج دهد . هنوز هم خاطره تلخ اخراج آرتا برزن از دربار شاه همگان را آزار می داد .انگار همین دیروز بود که وی در مقابل شاه شاهان قد علم نمود و با جرعت بسیار به داریوش گفت که می خواهد با دختری رعیت زاده از دیار شوش ازدواج کند . این عمل او نه تنها در خانواده بلکه در امپراطوری نیز سابقه نداشت که کسی بخواهد چشم در چشمان شاه شاهان بدوزد و با گستاخی همراه با شجاعت بر خلاف میل داریوش حرفی بزند شاید اگر آرتا فرزند اول داریوش نبود سرنوشتی هولناکتر از اخراج از دربار و تبعید به مکا ( عمان ) گریبانگیرش می شد . به هر صورت سالها از آن ماجرا می گذشت و اشکنیا نیز چیز زیادی از آن ماجرا به خاطرنداشت ولی دائما فکرش معطوف به این نکته بود که آیا عشقی که می گویند آنقدر بد است که مسبب تبعید فرزند ارشد داریوش به سرزمینهای بی آب و علف می شود . هوا کم کم رو به گرمی می نهاد . فصل رویش گلهای بهاری رسیده بود ، فصل رستاخیز طبیعت ، فصل رویش گلهای نارکیس ( نرگس) . کم کم همه در پرسپولیس (تخت جمشید) آماده می شدند تا جشن نوروز را به پا کنند همه جا بوی تازگی و طراوت می داد . ندیمه ها مشغول جمع آوری هیزم برای آتش روز مقدس بودند . فقط اشکنیا می توانست بوی تازگی چوبها را حس کند . چه بوی عجیبی داشت . همه مشغول بودند . از ندیمه ها گرفته تا سربازان ارتش جاویدان و مردم عام . درهمین گیر و دار بود که ندیمه مخصوص داریوش به دنبال اشکنیا می گشت . اشکنیا در حالی که بر یکی از ستونهای کاخ آپادانا تکیه زده بود و به منظره جمع آوری هیزم توسط کارگران می نگریست متوجه صدای نه چندان دلنشین آنا شد که مرتب اسم او را می خواند و هر لحظه هم به قدرت صدایش افزوده می شد . در حالی که نسبت به فراخوان آنا واکنشی از خود نشان نمی داد و خود را به باد بی خیالی سپرده بود ، آنا را در جلوی چشمانش دید . - درود بر شاهزاده اشکنیا - درود - شاهزاده مگر صدای مرا نشنیدید ؟ - البته که شنیدم آنا این صدایی است که از کودکی در گوشم نجوا می کند مگر می شود آنرا بشنوم و متوجه نشوم که آنا در این نزدیکیست . - به هر حال شاهزاده شاه شاهان می خواهند شرف یاب شوید . - در کجا می خواهند ملاقاتشان کنم ؟ - در کاخ شورا. - می توانی بروی . من خودم میروم . - بله شاهزاده مثل همیشه در حالی که زیر لب غر غر می کرد از اشکنیا فاصله گرفت تا کم کم از جلوی چشمان اشکنیا محو شد . اشکنیا به سمت تالار مرکزی حرکت کرد . در دلش غوغایی به پا بود پیش خودش می گفت چه اتفاقی پیش آمده که پدر مرا احضار کرده قبلا سابقه نداشته که اشکنیا را به کاخ شورا احضار کند چون تالار مرکزی محل شورای فرماندهی بود و به کاخ شورا معروف بود و تنها افرادی به آنجا احضار می شدند که یا قرار بود کار مهمی انجام دهند و یا نقشه جنگ را طراحی می کردند . در همین افکار غرق شده بود که خود را روبروی کاخ شورا دید . سرو وضعش را مرتب کرد به نگهبان گفت که به داریوش اعلام کند تا اذن ورود دهد . نگهبان داخل شد و طولی نکشید که بیرون آمد . - بفرمایید شاهزاده شاهنشاه اذن ورود دادند داخل تالار شد از نگهبانان گارد جاویدان خبری نبود . داریوش بر تخت خود و در انتهای سرسرا نشسته بود به آرامی نزدیک شد . - درود بر شاه شاهان داریوش کبیر - درود بر تو فرزندم این اولین باری بود که داریوش او را به این اسم فرا می خواند واین حس خوبی به اشکنیا می داد - مطلب مهمی دارید شاهنشاها که می خواهید با من در میان بگذارید . - آری فرزند . همانطور که می دانی برادرت بردیا همه ساله به عنوان رئیس ستاد جشن نوروزی به استقبال این ایام خجسته و میهمانان آن می رود و به تدارک کارها نظارت می کند ولی امسال او را می خواهم به ولایت سغد ( قزاقستان کنونی ) بفرستم ، سغدیان معترض شده اند که مدتی است که سکاهای شمال هنگامی که سغدیان می خواهند خراج ماهانه خود را برای ما ارسال کنند به کاروان حامل مالیات حمله ور می شوند و اکنون مدت سه ماهی می شود که خراجی ارسال نکرده اند بخاطر همین موضوع می خواهم برادرت را به سغد بفرستم تا اوضاع آن ایالت را بررسی کند که آیا سغدیان راست می گویند یا ساتراپ ( فرماندار ) سغد برای فرار از مالیات این قصه را برای ما درست کرده است . - از دست من چه کاری بر می آید سرورم ؟ - من می خواهم که امسال تو رئیس ستاد جشن نوروزی شوی . آیا می توانی از عهده این کار برآیی ؟ - هرچه شما امر کنید شاهنشاها من مطیع اوامرم و احساس می کنم که بتوانم از عهده امور محوله برآیم . - پس درنگ نکن فرزند وقت کمی داری و کاری بس سنگین - اطاعت امر اشکنیا در برابر پدر تعظیم کرد و از کاخ شورا خارج شد . احساس خوشحالی توام با نگرانی وجودش را فرا گرفته بود از طرفی خوشحال از این بود که بالاخره به سنی رسیده بود که داریوش به او چنین کاری را محول کرده بود آنهم از بین برادران بزرگترش اما از طرفی می ترسید که نکند از عهده کار محول شده بر نیاید و داریوش از او دلسرد شود . هوا کم کم رو به تاریکی می نهاد او از کاخ شورا به سمت باغ شاهی حرکت کرد . پس از مدتی به باغ رسید حالا او مسئولیتی خطیر داشت می خواست میزان هیزم جمع آوری شده را ارزیابی کند . پس از برانداز کردن هیزمها یکی از سر کارگران را صدا کرد ..... ( ادامه دارد .. ) + نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1388/05/21 و ساعت
18:21 |
سلام
شاید آن لحظه که دستم به قلم رفت نمی دانستم چه نویسم چه بگویم که تو دل شاد شوی چه بگویم که تو از درد و غم آزاد شوی لحظه ای با من و افکار من همراه شوی هدف ایجاد این صفحه درج ، اشعار ، عقاید و داستان های نوشته شده توسط نگارنده و دریافت نظرات و راهنماییهای شما عزیزان می باشد این وبلاگ ، در آینده نزدیک رمانها و داستانهای چاپ نشده نگارنده و دیگران را به معرض نمایش و قضاوت افراد خواهد گذاشت . اطلاعات بعدی در مورد داستانها و نحوه نمایش آنها ارسال می گردد . "کلیه مطالب موجود در این وبلاگ کاملا جدید و مختص نگارنده می باشد خواهشمندم قبل از استفاده از مضامین و مطالب از طریق ایمیل کسب اجازه شود " + نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1388/05/21 و ساعت
14:30 |
|
|